بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه رامسر تابستان 1390
با سلام به تمامی دوستان
من با این انجمن (طرح برهان )در مراسم اتکاف که در مسجد شمس اراک برگزار می شد آشنا شدم و تصمیم گرفتم در کلاسهای این انجمن شرکت کنم و با صحبت و مشورت با پدر و مادرم و کسب رضایت آنها در سر کلاسهای حاضر شدم به ما اعلان شد در تابستان امسال برای ماها برنامه های متنوعه ای در نظر گرفته شده از جمله چندین اردو خارج از اراک یکی از این اردوها در شهر رامسر برگزار می شد با گرفتن رضایت نامه از والدین آماده این سفر شدم راستش را بخواهید اولین سفر چند روزه من بود که جدا از پدر و مادر می رفتم و هم اضطراب داشتم و هم شوق خاصی در من بوجود آمده بود . دو روز قبل از موعد حرکت تقریبأ تمامی وسایلم را آماده کرده بودم و در ساکم قرار داده بودم و در این دو روز گاهی اوقات نگاه خاصی به ساکم می کردم . تا اینکه روز حرکت فرارسید طبق روال هر روزساعت 5/5 صبح از خواب بیدارو نمازم را خواندم و با کمک مادرم صبحانه را آماده کردیم و پس از خوردن صبحانه خودم را جهت این سفر آماده کردم و طبق برنامه اعلان شده می بایست راس ساعت 7 صبح جلوی کانون بسیج باشیم . ساعت 40/6 صبح از مادرم خداحافظی کردم و به اتفاق پدرم آمدیم جلوی درب کانون بسیج با دیدن مربی ها و بچه ها شوق خاصی به من دست داده بود با همه سلام و احوالپرسی کردم و زمانی که بچه ها آمدند با حضور و غیابی که صورت گرفته بود و با ارائه رضایت نامه ها سوار اتوبوسی که جهت این سفر در نظر گرفته شده بود شدیم همگی با بدرقه کنندها خداحافظی کردیم و اتوبوس حرکت کرد . داخل اتوبوس هر کسی برای خود سرگرمی در نظر گرفته بود بعضی ها با هم صحبت می کردنند بعضی دیگر به طریق های دیگر خودشان را مشغول کرده بودند به هر حال سرگرم بودیم تا زمان مسافرت برایمان خسته کننده نباشد . دقیقأ نمی دانم 5 ساعت یا 6 ساعت در راه بودیم که به شهر قزوین رسیدیم و درآنجا توقف کردیم واز حوضه علمیه شهر قزوین دیدن کردیم و بعد از خواندن نماز و صرف ناهار دوباره حرکت کردیم در مسیر از شهرها سر راه عبور کردیم من قبلأ از آن شهرها عبور کرده بودم ولی با والدینم و این بار با قبل فرق می کرد زیرا من با دوستانم بودم و می توانم بگویم برام تازگی داشت و خوشحال بودم از این تجربه ای که به دست می آورم . حدودأ 4 یا 5 ساعت در راه بودیم ( زمان را حدودآ می گویم زیرا در آن موقع گذشت زمان برایم مفهومی نداشت ) و به اردوگاه رامسر رسیدیم . مربیان (ابوالفضل ) جاها را مشخص کرد و زمان نماز فرا رسید . نماز را بجا آوردیم بعد از آن هم شام را خوردیم و چون بعد از یک سفر چند ساعته تا حدودی خسته شده بودیم به حمام رفتیم و خستگی راه را از تن خارج کردیم . ساعت 12 شب من و چند تا از بچه ها ( بنیامن – مینایی- حسنی و متین ) به حسینیه اردوگاه رفتیم چند نفری در حسینیه بودند آنها مدتی را در آنجا بودنند و سپس رفتند . با رفتن آنها ما خودمان را با بازی کردن تا ساعت 3 صبح سرگرم کردیم و چون خسته شده بودیم رفتیم تا بخوابیم زمانی که وارد خوابگاه شدیم تصمیم گرفتم مقداری شیطنت کنیم با خودمان گفتیم لباس حاج آقا عبدالرحیمی را به تخت بدوزیم که امر با شکست مواجعه شد . بعد تصمیم گرفتیم بچه ها را بیدار کنیم و بگویم وقت نماز است که این کار توسط متین انجام شد . خلاصه با یک مقدار شلوغ کاری که انجام دادیم خوابیدیم . صبح ابوالفضل بچه ها را بیدار کرد البته به روش های مختلف مثلأ خود من را با بلند گو بیدار کرد . بعد از خواندن نماز و ورزش و خوردن صبحانه تصمیم گرفته شد جهت تفریح و سیاحت به جنگل برویم و با پوشیدن لباس مناسب آماده حرکت شدیم همگی سوار اتوبوس شدیم ولی متاسفانه اتوبوس قبل حرکت خراب شد . تصمیم گرفته شد به خوابگاه برگردیم . و پس از اینکه به خوابگاه رفتیم آقای آزادی گفت جهت هل دادن اتوبوس کمک کنیم و اتوبوس را هل دادم تابا زحمت فراوان اتوبوس روشن شد . و بعد از آن من ومتین مدتی را با هم سپری کردیم و در آن اطراف گردشی کردیم تا اینکه وقت نماز ظهر شد نماز را به جماعت خواندیم و ناهار میل کردیم . بعد از صرف ناهار و استراحت قرار بر این شد که آقایان آزادی وآقای بخشی به ساحل دریا بروند و از وضیت دریا اطلاع کسب کنند و اگر دریا آرام بود جهت شنا به ساحل برویم . پس ازمدتی با برگشت آنها مطلع شدیم دریا نا آرام است و نمی توان شنا کرد و در آن زمان تصمیم گرفته شد به جنگل برویم . در داخل جنگل حوادث جالبی برایمان اتفاق افتاد از جمله دیدن آب گاز دار و طبیعت بسیار زیبا که در نوع خود برایمان جالب و تجربه آمیز بود و میتوان گفت به همگی خوش گذشت . بعد از چند ساعت به اردوگاه برگشتیم و خودمان را آماده اقامه نمازو صرف شام کردیم و بعد از آن بچه ها داخل خوابگاه و یا بیرون خوابگاه با همدیگر در خصوص کارها آن روز صحبت می کردنند که آن روز را آن چه طور گذرانیدیم . فردای آن روز به ساحل دریا رفتیم جلو درب ورودی مکان شنا ساحل به ما اعلان کردند به دلیل مواج بودن دریا امروز شنا ممنوع است ولی ماها به این موضوع اهمیت نداده و داخل آب شدیم که با اعتراض مسئولین آنجا مواجعه شدیم و از آب بیرون آمدیم و در کنار ساحل به تفریح و بازی و سرگرمی پرداختیم و بعد از آن به اردوگاه برگشتیم آن روز را نیز به این طریق سپری کردیم . روز سوم بطور کامل در اردوگاه بودیم و طبق برنامه ای که برایمان در نظر گرفته بودند سپری کردیم . صبح روز چهارم ما را به تله کابین بردند و توسط تله کابین به بالای کوه رفتیم بسیار جالب بود چقدر انسان با دیدن این همه شکوه و زیبایی به عظمت خداوند پی می برد در بالای کوه بهمان خوش گذشت حاج آقا با گرفتن یک توله مار سر بسر بچه ها می گذاشت و بعضی ها را می ترسانید بعد از آن به طرف اردوگاه پیاده حرکت کردیم حدودأ 2 کیلو متر راه رفتیم هوا گرم بود مخصوصأ برای من که لباس تیره پوشیده بودم . بعد از ظهر روز چهارم راه افتادیم و به چندین ساحل که محل شنا بود سر کشیدیم تا اینکه یک ساحل را جهت شنا پیدا کردیم و چند ساعتی را شنا کردیم و بعد از آن به اردوگاه برگشتیم بعد از نماز و شام آنقدر خسته بودیم که همگی خوابیدیم و خستگی آن روز جای برای شیطنت شبانه برایمان نگذاشته بود . روز پنجم با جمع کردن وسایلمان آماده برگشت به اراک شدیم . در راه هر جا که اتوبوس نگه می داشت بچه ها برای نزدیکانشان سوغاتی میگرفتند به هر حال از محصولات شمال هر کس چیزی تهیه می کرد یکی سیرو زیتون می گرفت بعضی کلوچه های شمال بعضی دیگر از صنایه دستی شمال سوغاتی میخرید و در بین راه بچه ها از روز های که در شمال بودند با همدیگر صحبت می کردنند تا اینکه سر شب به اراک رسیدیم بعضی خانواده ها جهت استقبال مان به محلی که قرار گذاشته شده بود آمده بودند و به این ترتیب اردوی رامسرمان به پایان رسد . خیلی خوش گذشت سفری پر از تجربه و کسب اطلاعات بود مخصوصأ در این سفر با تعدادی از بچه ها که قبلأ همدیگر را نمی شناختیم آشنا شدیم . انشاا… به همه خوش گذشته باشد و اگر در این سفر ایجاد مزاحمت و یا شلوغ کاری کردم از همگی عذر می خواهم و امیدوارم مرا ببخشند با آرزوی سفر دیگر و دور هم بودن دیگر ……….
با آرزوی سلامتی برای تمامی دست اندرکاران و مربیان و بچه های که در این مسافرت بودنند انشاا… همیشه در پناه خداوند شاد و سلامت باشند
من الله التوفق
امیر محمد مسیبی تابستان سال 1390
بسم الله الرحمن الرحیم
سفر نامه اصفهان تابستان 1390
با سلام
همانطور که در سفرنامه رامسر گفتم چندین اردو برای تابستان ماها در نظر گرفته شده که یکی دیگر از اردوهای دیدن از شهر اصفهان بود که قرار شد به دلیل اینکه تعداد نفرات کمتر از اردوی رامسر است با اتوبوس عمومی برویم روز حرکت ما در تاریخ 06/05/1390 ساعت 13 از ترمینال مسافربری اراک بود و ظهر آن روز به دلیل اینکه پدرم سر کار بود خودم رفتم و بخاطر اینکه دیر سر قرار حاضر نشوم زودتر از خانه راه افتادم و نمازم را در محل ترمینال خواندم با آمدن ابوالفضل و حاج آقا عبدالرحیمی و حسین آقا سوار اتوبوس شدیم ما 18 نفر بودیم برایم خیلی سخت بود ساکت باشم ولی چون اتوبوس عمومی بود و تعدادی با خانواده در اتوبوس بودند مجبور شدیم هر طور شده این موضوع را تحمل کنیم آخر با دوستان باشیم و مجبور باشیم ساکت بمانیم خیلی سخت است به هر حال بعد از حدودأ 4 الی5/4 ساعت به اصفهان رسیدیم و از ترمینال کاوه اصفهان با اتوبوس شرکت واحد به سی و سه پل رفتیم اولین چیزی که برایمان غیر منظره بود نمای خشک رودخانه زاینده رود بود مشاهده این منظره خیلی تاسف انگیز بود زاینده رودی که زمانی در کنار سی و سه پل آن مردم قایق سواری می کردند خشک و بی آب باشد از روی سی و سه پل به آن طرف رفتیم و در پارکهای اطراف آن گردش کردیم پارکهای زیبای در اصفهان وجود دارد که هر کدام در نوع خود جالب توجه می باشد. از سی و سه پل مسیر مان را پیاده ادامه دادیم تاحدودأ ساعت 8شب بود به میدان امام خمینی (رض) رسیدیم و در بین راه جاهای جالب و دیدنی را هم می دیدیم . در میدان امام گردشی کردیم در آنجا کوله پشتی های که در پشتمان حمل می کردیم برای مردم جالب توجه بود و هنگام مغرب نماز خواندیم و پس از آن به رستوران رفتیم و شام را در کنار هم صرف کردیم و از آنجا با تاکسی تلفنی به پارک الغدیر رفتیم چون بر عکس بعضی از شهرها از جمله شهر خودمان اراک در اصفهان فقط در تعدادی محدودی از پارکها می توان چادر زد و شب را سپری کرد که پارک الغدیر یک از آن پارکها بود . ما گروه گروه وارد پارک شدیم مسافرین و کسانی که در پارک بودند به کوله پشتی های که من و بعضی از دوستان آنها را حمل می کردند با تعجب نگاه می کردند . با در نظر گرفتن منطقه ای از پارک آنجا چادر زدیم و همگی جهت نصب چادرها به همدیگر کمک کردیم و هر چند نفر طبق گروه بندی که صورت گرفته بود در یک چادر جهت استراحت و خواب رفتیم و در چادر ابوالفضل جواد آنقدر با چراغ چادر ور رفته بود که آن را خراب کرد صبح روز بعد ابوالفضل و حاج آقا برای فریضه واجب نماز ما را بیدار کردند بعد از نماز دوباره بعضی از جمله خود من رفتیم بخوابیم که با اعتراض ابوالفضل مواجعه شدیم و گفتند باید ورزش کنیم تعدادی از بچه ها را بیدار کرد و بعد خودش خوابید ما هم آنقدر اذیتش کردیم که از خواب بی خواب شد بعد از خوردن صبحانه چادر و وسایل مان را جمع کردیم و در آنجا با تشکیل دو گروه مسابقه طناب کشی راه انداختیم که برای سایر مسافرین قابل توجه و هیجان انگیز بود وسپس به سوی باغ پرندگان رفتیم بسیار جالب بود من چندین بار به اصفهان رفته بودم ولی از باغ پرندگان دیدن نکرده بودم در آنجا محیطی مناسب جهت انواع پرنده فراهم نموده اند که بطور آزاد پرواز کنند و آنطور که من متوجه شدم بالای فضای درختان را با تور های مخصوص مسدود کرده بودند تا پرندگان نتواند از آنجا خارج شودند حدود 3 الی 4 ساعتی را در آنجا ماندیم و از دیدن انواع متنوع پرنده متعجب و خوشحال بودم تا به آن روز آنقدر انواع پرنده را در یک جا ندیده بودم . بعد از باغ پرندگان مسیرمان را به سوی کلیسای وانگ ادامه دادیم برام قابل توجه بود که با مکان ها و مراسم مذاهب دیگر روبرو شوم البته در شهر یزد و کشور لبنا ن کلیسا ها را از نزدیک دیده بودم و این هم در نوع خود جالب توجه بود و می توان گفت با دیدن این مکان ها و مراسم های آنها می توان نتیجه گرفت که دین اسلام واقعأ کامل است و از همه ادیان دیگرکاملتراست . بعد از کلیسا مقدار راه زیادی را پیمودیم تا به رستوران رفتیم و ناهار را صرف کردیم و بعد از رستوران به پارکی در آن نزدیکی رفتیم و نماز و استراحت کردیم و چون ساعت 6 بعد از ظهر بلیط برگشت داشتیم به ترمینال کاوه رفتیم و سر موعد حرکت سوار اتوبوس مثلأ درجه یک شدیم و به سوی اراک حرکت کردیم و حدود ساعت 10 شب به اراک رسیدیم
اصفهان را به دلیل اینکه از اقوام و دوستان خانواده ام زندگی می کنند چندین بار رفته ام ولی این سفر چون با هم سن های خودم رفتم حال و هوای خاصی داشت و با وجود کم بودن زمان سفر هم خیلی خوش گذشت و هم تجربه خوبی کسب کردم . می توانم بگویم این نوع گردشها و اردوها برای هر جوانی لازم است تا به همراه هم سن و سالهای خود کسب تجربه کنند زیرا هم بازی و هم سرگرمی و هم معلومات و هم آداب خاصی در آنها وجود دارد
باز هم با آرزوی سلامتی و توفیق برای دست اندر کاران و مربیان و دوستانم و امید که مرابرای مزاحمتها ببخشند
00 من الله التوفیق 00
امیر محمد مسیبی تابستان سال 1390